فکرشو کن...!

فکرشو کن...!

به غمگین ترین حالت ممکن شادیم...!

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۱ آذر ۹۶، ۲۲:۱۱ - علیـ ــر ضــا
    زیبا
  • ۱۹ آذر ۹۶، ۲۲:۳۷ - Aramam .F
    :)))
  • ۱۹ آذر ۹۶، ۱۶:۴۰ - Hossein MK
    シシ
  • ۱۸ آذر ۹۶، ۱۵:۵۲ - اسمان ***
    :))
  • ۱۶ آذر ۹۶، ۰۵:۵۰ - حوا ...
    :))
نویسندگان

۱۵ مطلب توسط «haniyeh» ثبت شده است

[ لیلی ]

درست کردیم با هم این جهنمو

من که هنوز داغم ولی وامیستمو

می سوزم پا به پای تو افتادم تو پای خودم

کشیدی تو منو مثل مثلث برمودا

یادته بهت گفتم تا آخرش بمون بام

[ لیلی و اسکار ]

اونی که واست جون واست نمی ده وا

نمیره تا ببینه با چشما رسدی اون بالا

[ اسکار ]

هیچ وقت آروم نبودیم حتی یه لحظم

این جوری نبودم که دستا و پاهام بلرزن

بترسم از دست بدم یه درصد

نبر باز بالا صداتو اول برس بعد

ببین همه بلدن تا صبح به هم ببافن

تا باور نکنن خودم چراشم چراشم

تنها بودم خاموش بودم چراغم چراغم

می خوام شاد باشم باش تو کنارم

[ لیلی ]

الآن بی تو شدم نزدیک به مرگم

قلبم می شکست هیچکس نیومد به سمتم

جات هیچ وقت پر نشد هر کار کردم

هر جا رفتی کردی ترکم گفتم برگرد

[ اسکار ]

الآن بی تو شدم نزدیک به مرگم

قلبم می شکست هیچکس نیومد به سمتم

جات هیچ وقت پر نشد هر کار کردم

هر جا رفتی کردی ترکم گفتم برگرد

تو اتاق حبسیم دل به هم بستیم

هر چی رفتیم جلو دیدم وصلیم

واسه رسیدن به هم دستا و پا شکستیم

قول دادیم هر چی شد نشیم تسلیم

اولا دور می شدیم قهر می کردیم با یه نسیم

دوباره کور می شدیم تب می کردیم تا برقصیم

غافل از این رابطه که مثل صدای رقص ما دوتا که گوشه گیر محضیم

بعضی وقتا بد می رفتی روی نروم

نمی خواستی ولی دادی بدجوری جرم

دعوا کردیم حتی سر رفتن منم

می کشتی منو آخر مثل همون 

از بس مشتم کوبیدم به در و دیوار سر سرم

میخوام یه بار جز تو ببندم به یکی دلم

حتی توی خوابم نتونستم چیزی بگم

آخه بی تو من با کی اصلا کجا برم

می دونی که این شب پر خاطرس آره هست

دست رو دست گشتیم هرجا هست با هم مست

دلم تنگ شده حتی واسه جر بحث قهر و بس کن 

ثابت کردیم نیست نشه چیزی حل و فصل خو

[ لیلی و اسکار ]

الآن بی تو شدم نزدیک به مرگم

قلبم می شکست هیچکس نیومد به سمتم

جات هیچ وقت پر نشد هر کار کردم

 

هر جا رفتی کردی ترکم گفتم برگرد

[ اسکار ]

الآن بی تو شدم نزدیک به مرگم

قلبم می شکست هیچکس نیومد به سمتم

جات هیچ وقت پر نشد هر کار کردم

 

هر جا رفتی کردی ترکم گفتم برگرد

(لینک دانلود)


اهنگ از آقای پویان


امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبی دنیای ما. یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.انها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهی هاشو  بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور کنار پنچره دانشگاه ایستا ده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد. منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد ژاله داشت  وارد دانشگاه می شد.  منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی. بعد سکوتی میانشان حکم فرما شد منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی ژاله هم سرشو به علامت تائید تکان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی که از قدیم  میانشون بود بیدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یک عشق بزرگ، عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت .

منصور داشت دانشگاه رو تموم می کرد وبه خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول کرد طی پنچ ماه سور سات عروسی آماده شد ومنصور ژاله زندگی جدیدشونو اغاز کردند. یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتشو و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.

ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.

 در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب کرد منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند بیماری ژاله ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم  برد وژاله رو کور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان انجا هم نتوانستند کاری بکنند.

بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش کتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.

ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و گاهی فکر طلاق ژاله به ذهنش خطور می کرد.منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی بلاخره  تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده. در این میان مادر وخواهر منصور آتش بیار معرکه بودند ومنصوررا برای طلاق تحریک می کردند. منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش. حتی گاهی می شد که دو سه روز با ژاله حرف نمی زد.

یه شب که منصور وژاله سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی ومن ومن کردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت  من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعتی بهتر بگم نمی تونم. می خوام طلاقت بدم و مهریتم.......  دراینجا ژاله انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.

بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی که رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختی تکیه داد وسیگاری روشن کرد  وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرده گفت: لازم نکرده خودم میرم بعد عصای نایینها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد .

ژاله هم می دید هم حرف می زد . منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده . منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی و با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج ژاله. وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم. دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رها کنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد بعد  از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد. وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد دکتر سر شو به علامت تاسف تکون داد وگفت:همسر شما واقعا کور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد.همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم. سلامتی اون یه معجزه بود. منصور میون حرف دکتر پرید گفت پس چرا به من چیزی نگفت. دکتر گفت: اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه...

 منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود...

promice.blog.ir

 می دونی ؟ یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن تو باشی منم باشم کف اتاق سنگ   باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم که سردم نشه نلرزم می دونی ؟ تو منو بغل   کردی طوری که تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت بهت تکیه   دادم دو تا دستاتو دور من حلقه کردی بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره چشماتو   می بندی بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟ می گی : آره و شروع می کنی به قصه   گفتن تو گوشم آروم آروم.......قصه می گی یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم   نمی شه می دونی ؟

 می خوام رگ بزنم رگ خودمو مچ دست چپمو...یه حرکت سریع.. یه ضربه عمیق بلدی که ؟   نه وای !!! تو که نمی بینی و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم تو چشماتو بستی نمی   بینی ..... من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم نمی بینی که خون   فواره  می کنه... روی سنگای سفید نمی بینی که دستم می سوزه و لبم و گاز می گیرم        که  نگم آآخ که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی تو داری قصه می گی ... من شلوارک پامه   دستمو می زارم رو زانوم من دارم دستمو نگاه میکنم دست چپمو.....خون ازش میاد خون از    روی زانوهام می ریزه کف سنگها مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است نمی   بینی ..... تو بغلم کردی می بینی که سردم شده محکمتر بغلم می کنی که گرم بشم می   بینی که نا منظم نفس می کشم تو دلت می گی آخی............ نفسش گرفت.. می بینی   هر  چی محکم تر بغلم می کنی سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم   چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟ می ترسیدم خودمو بکشم از سرد   شدن... از تنهایی مردن... از خون دیدن ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم مردن خوب بود   آرومه آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ... گریه نکن دیگه من که دیگه نیستم چشماتو   بوس کنم بگم خوشگل شدیااااا بعد تو همون جوری وسط گریه هات بخندی گریه نکن دیگه   خب دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش خب ؟ من مردم ولی تو باورت نمی شه تکونم   می دی که بیدار شم فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم می بینی نفس   نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده   نداره من مردم ... ولی برای تو زنده ام پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن می   خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟؟؟؟

ازدستش عصبانی هستی
هرچی باهات حرف میزنه خودتو به نشنیدن میزنی
بعد صدات میکنه چندین بار
نگاهش نمی کنی فقط بهش میگی که باهاش قهری
بلند میشه ازپشت بغلت میکنه توچشمات نگاه میکنه اولش خیلی جدی اما وسطاش خندش میگیره و میگه 
توغلط میکنی بامن قهرکنی 
ازلحن صداش خندت میگیره 
همین برای خوشبخت بودن کافیه اینکه بهت نشون میده طاقت نداره صداتو نشنوه

 


حسود میشی...

حساس میشی...

چشم دیدن نگاهای بقیه رو نسبت بهش نداری...

چشم نداری ببینی به غیر از تو با بقیه هم حرف میزنه....

اینا همه از دوست داشتن زیاده اما ...

اون فکر میکنه دیوونه شدیو الکی بهش گیر میدی...

 

 عاشق که باشــی خواب هــم دلنشــینه...

 دوس داری چشمــاتو روی تمــام واقعیــت ها ببنــدی
 و تــوی خــواب ببینیــش...اونجــور که دلــت میخواد ببینیــش...
 دور از تمــام واقعیــت ها...
 اونوقتــه که تــوی خــواب باهـاش زندگـــی میکنــی...

السلام علیک یا أباعبدالله
وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا
سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار
ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
السلام علی الحسین
وعلى علی بن الحسین
وعلى أولاد الحسین
وعلى أصحاب الحسین

(لینک دانلود)

 

تو همون بودی که من خوابشو دیدم
تو همونی که می خوام براش بمیرم

تو همون فرشته ای از جنس آدم
تو واسم نشونه از خدای عالم

تو همونی که تو خنده هام شریکی
توی درد و غصه هام واسم طبیبی

تو همون رویای پاکی که توی شبهای من بود
تو یه قطره از خدایی

تو همون بودی و هستی که میخوام براش بمیرم

  از خدا خواستم همیشه پیش تو آروم بگیرم

تو واسم دنیای عشقی تو تموم لحظه هامی

تازه میشه روح و جونم وقتی. که تو پا به پامی

از خدا میخوام همیشه که کنار تو بمونم

شمع و باش پروانه میشــــم تا کنار تو بسوزم

وقتی چشمات گریه میکرد آرزوم بود که بمیـــرم

کاش بودم کنارت ای گل تا که دستــــاتو بگیـــرم

چقدر دلم می خواست تو صف اول نماز جماعت باشم

ولی الان دوست دارم

نه تنها صف اول ، بلکه جلوتر از صف اول جای باشم

حتی جلوتر از پیش نماز

همه به من اقتدا  کنند!!!

فکر کن...

چقدر مهم میشم

نماز تموم میشه

همه به سمتم بیان

روی دست بلندم کنند

وای...

چقدر عزیز میشم

چند قدمی حرکتم می دهند

یکی فریاد می زند : 

بلند بگو اشهد ان لا اله الا الله . . .

اشهد ان محمد الرسول الله. .

خیـآلــ ـــِ تو

یِڪ فِنجآטּ قَهوِهــ

سُڪوتے سَرﬤ

وَ بآز هَمــ خیآلِ تو

ایטּ روزهآ فَقط خیآلِ توستــ

کِه فَضاےِ اُتآقَمــ رآ پُر ڪرﬤه

اَمّآ ڪآش جآےِ خیآلَتـــ

حُضورَتـــ ــــ

این آغوشِ سَرﬤ رآ گَرمــ مے ڪرﬤ!

 

♥زمزمه کن تو گوشم . . . ♥ 
  
♥ همون حرفــــا . . .♥ 
  
♥ مثل همون روزا . . . ♥ 
  
♥ عزیز من کیـــه؟ ♥ 
  
♥ نفـــس من کیـــه؟ ♥ 
  
♥عشـــق من کیـــه؟ ♥ 
  
♥زندگیـــه من کیـــه؟ ♥ 
  
♥ عمـــر من کیـــه؟♥ 
  
♥ ومن همونطور که سـرم رو شــونـته ♥ 
  
♥♥ هــــی بگم منم مـــــن !♥♥

 به عشقت تا ته دنیا ، به جنگ هر کسی میرم

 چه تقدیری از این بهتر ، که از عشق تو میمیرم ؟

اگــــه عشقـــــت ...

یهــــــــویــــی ...

بی دلیــــــــــــــــل ...

بگه نگـــــــــــــــو ...

بگه نمیخــــــــــــوام ...

بگـــــه باهـــــات قهــــــــــــرم ...

بگـــــه دوســــــتــــــت نـــــدارم ...

بگــــــــه بســـــــه دیگـــــــه ...

بگـــــه بــــــرو... ... ...

همـــه اینا حرفـــه زبونشـــــه،

حـــــرف دلــــــش نیس ... !

اون دلــــش فقـــط یه بغـــــــل میخــــواد ... !

یـــــــه بغــــــــل محکـــــم عاشقانـــــــه ... !

یــــــــــــــه بغـــــــــــــل محکــــــــــم

promice.blog.ir