فکرشو کن...!

فکرشو کن...!

به غمگین ترین حالت ممکن شادیم...!

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۱ آذر ۹۶، ۲۲:۱۱ - علیـ ــر ضــا
    زیبا
  • ۱۹ آذر ۹۶، ۲۲:۳۷ - Aramam .F
    :)))
  • ۱۹ آذر ۹۶، ۱۶:۴۰ - Hossein MK
    シシ
  • ۱۸ آذر ۹۶، ۱۵:۵۲ - اسمان ***
    :))
  • ۱۶ آذر ۹۶، ۰۵:۵۰ - حوا ...
    :))
نویسندگان

۶ مطلب با موضوع «داستان های کوتاه» ثبت شده است

امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبی دنیای ما. یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.انها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهی هاشو  بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور کنار پنچره دانشگاه ایستا ده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد. منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد ژاله داشت  وارد دانشگاه می شد.  منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی. بعد سکوتی میانشان حکم فرما شد منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی ژاله هم سرشو به علامت تائید تکان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی که از قدیم  میانشون بود بیدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یک عشق بزرگ، عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت .

منصور داشت دانشگاه رو تموم می کرد وبه خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول کرد طی پنچ ماه سور سات عروسی آماده شد ومنصور ژاله زندگی جدیدشونو اغاز کردند. یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتشو و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.

ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.

 در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب کرد منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند بیماری ژاله ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم  برد وژاله رو کور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان انجا هم نتوانستند کاری بکنند.

بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش کتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.

ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و گاهی فکر طلاق ژاله به ذهنش خطور می کرد.منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی بلاخره  تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده. در این میان مادر وخواهر منصور آتش بیار معرکه بودند ومنصوررا برای طلاق تحریک می کردند. منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش. حتی گاهی می شد که دو سه روز با ژاله حرف نمی زد.

یه شب که منصور وژاله سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی ومن ومن کردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت  من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعتی بهتر بگم نمی تونم. می خوام طلاقت بدم و مهریتم.......  دراینجا ژاله انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.

بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی که رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختی تکیه داد وسیگاری روشن کرد  وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرده گفت: لازم نکرده خودم میرم بعد عصای نایینها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد .

ژاله هم می دید هم حرف می زد . منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده . منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی و با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج ژاله. وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم. دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رها کنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد بعد  از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد. وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد دکتر سر شو به علامت تاسف تکون داد وگفت:همسر شما واقعا کور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد.همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم. سلامتی اون یه معجزه بود. منصور میون حرف دکتر پرید گفت پس چرا به من چیزی نگفت. دکتر گفت: اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه...

 منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود...

 می دونی ؟ یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن تو باشی منم باشم کف اتاق سنگ   باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم که سردم نشه نلرزم می دونی ؟ تو منو بغل   کردی طوری که تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت بهت تکیه   دادم دو تا دستاتو دور من حلقه کردی بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره چشماتو   می بندی بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟ می گی : آره و شروع می کنی به قصه   گفتن تو گوشم آروم آروم.......قصه می گی یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم   نمی شه می دونی ؟

 می خوام رگ بزنم رگ خودمو مچ دست چپمو...یه حرکت سریع.. یه ضربه عمیق بلدی که ؟   نه وای !!! تو که نمی بینی و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم تو چشماتو بستی نمی   بینی ..... من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم نمی بینی که خون   فواره  می کنه... روی سنگای سفید نمی بینی که دستم می سوزه و لبم و گاز می گیرم        که  نگم آآخ که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی تو داری قصه می گی ... من شلوارک پامه   دستمو می زارم رو زانوم من دارم دستمو نگاه میکنم دست چپمو.....خون ازش میاد خون از    روی زانوهام می ریزه کف سنگها مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است نمی   بینی ..... تو بغلم کردی می بینی که سردم شده محکمتر بغلم می کنی که گرم بشم می   بینی که نا منظم نفس می کشم تو دلت می گی آخی............ نفسش گرفت.. می بینی   هر  چی محکم تر بغلم می کنی سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم   چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟ می ترسیدم خودمو بکشم از سرد   شدن... از تنهایی مردن... از خون دیدن ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم مردن خوب بود   آرومه آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ... گریه نکن دیگه من که دیگه نیستم چشماتو   بوس کنم بگم خوشگل شدیااااا بعد تو همون جوری وسط گریه هات بخندی گریه نکن دیگه   خب دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش خب ؟ من مردم ولی تو باورت نمی شه تکونم   می دی که بیدار شم فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم می بینی نفس   نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده   نداره من مردم ... ولی برای تو زنده ام پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن می   خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟؟؟؟

ازدستش عصبانی هستی
هرچی باهات حرف میزنه خودتو به نشنیدن میزنی
بعد صدات میکنه چندین بار
نگاهش نمی کنی فقط بهش میگی که باهاش قهری
بلند میشه ازپشت بغلت میکنه توچشمات نگاه میکنه اولش خیلی جدی اما وسطاش خندش میگیره و میگه 
توغلط میکنی بامن قهرکنی 
ازلحن صداش خندت میگیره 
همین برای خوشبخت بودن کافیه اینکه بهت نشون میده طاقت نداره صداتو نشنوه

 

یـکی از لـذت هـایی کـه هست..." 
ایـنه کـه...

تـو تـاکـسی بـاشـم...

گـوشـیم زنگ بـخوره و بـبینم عـشقـمه...!!

بـا لبـخند دکـمه ی سـبز رو فـشار بـدم...

آروم بـاهـاش حـرف بـزنم تـا مـسافـرای دیگـه صـدامو نـشنون...

جـوری کـه فـقط صـدای عشقم بـیاد...!

عـشقم بـگه چـرا آروم حـرف مـیزنی؟؟؟تـنظیـماتِ ولـومـت بـه هـم خـورده؟؟؟

خـیلی آروم بـگم:نـه دیـوونـه تـو تـاکسیَم..!!

عـشقـم یـکم مـکث کـنه بـگه آهــــان جـات بـده؟؟؟

حـالا آب اُفـتاد دسـتِ یـزید...!

ده ثـانیـه وقـت داری بـهــم بـگی "دوسـتت دارم"

اگـه نـگی بـاهات قـهر مـیکنم...

آرومـم بـگی قـبول نـیست...!!!

مـن آروم بـگم:چـی مـیگی دیوونـه؟؟؟

ایـن جـمله رو پـشـتِ تـلفـن نـمیگن بـاید رو در رو گـفت!!!

عـشقم بـگه:فـلسفـه نـباف! صـد بار رو در رو گـفتی یـه بـارم ایـنجوری..!

مـن آروم بـگم:تـوروخـدا بـیخیال شـو! تـو تـاکسی ضایعست..!

بـگه:پـس بـاهات قـهرم!!!

تـنم بـلرزه بـگم بـاشـه وایـسا..!

یـه نفس ِ عـمیق،آروم بـگم دوســتت دارم...

داد بـزنـه بـگه: نـه!ایـنجوری داد بـزن بـگو دوسـتت دارم!!!

قـید ِ هـمه چـی رو بـزنم بـا یـه نفس ِ عـمیق بـگم:

دوســــتـت دارم...!!!...

 پسر: خانم پیازی!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!
 دختر: توباز گفتی پیازی؟
 پسر: خب… منزل بگم چطوره؟
 دختر: وااااای… از دست تو!
 پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟
 دختر:اه…اصلاباهات قهرم.
 پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟
 دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟
 پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.
 دختر: … واقعا که!
 پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟
 دختر: لوووس!
 پسر: ای بابا… خانوووووم پیازی! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!
 دختر: بازم گفت این کلمه رو…!
 پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه  ضعف میدی دست من!
 دختر: من ازدست توچی کارکنم؟
 پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست  ویکم من!
 دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!
 پسر: صفای وجودت خانوم!
 دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه ها...برای  شیطونیات… برایبوس کردنای یهوییت… برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه  حسرت بار بقیه… آخه هیشکی فرشته ای مثه تو نداره!
 پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برای بستنی  شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش  بودم….!
 دختر: یادته همیشه میگفتی... به من میگفتی “خاتون”
 پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
 دختر: ولی من که بور بودم!
 پسر: باشه… فرقی نمی کنه!
 دختر: آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هواتو کرده… وقتی  دستات توی دستام گره می  خوردن… هعیی…
 پسر: …
 دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟
 پسر: …
 دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…
 پسر: …
 دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم…
 پسر: خدا… نه… (گریه)
 دختر: چراگریه میکنی؟
 پسر: چرا نکنم… ها؟
 دختر: گریه نکن … من دوست ندارم فرشته من گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه…  بخند… زودباش…
 پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…
 دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا
 پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم
 دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟
 پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه کادو خوب  آوردم…
 دختر: چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد …
 پسر: …
 دختر: دوباره ساکت شدی؟
 پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه  بغض طولانی آوردم…!
 تک عروس گورستان!
 پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!
 اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…
 نه… اشک و فاتحه
 نه… اشک و فاتحه و دلتنگی
 امان… خاتون من! توخیلی وقته که…
 آرام بخواب خانومم…
 دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم  نباش…!
 نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش...!
 بعد از تودیگر مرد نیستم اگر بخندم…
 اما… تـوآرام بخواب…

 دختر : " یواش تر برو  می ترسم ."
 پسر : " نه، این جوری خیلی بهتره ."
 دختر : " خواهش می کنم ،  خیلی می ترسم . "
 پسر : " باشه ، اما اول باید بگی که دوسم داری . "
 دختر : " دوست دارم ، حالا می شه یواش تر برونی ."
 پسر : " منو محکم بگیر . " 
 دختر : " خوب ، حالا می شه یواش تر برونی . "
 پسر: " باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری...  آخه نمی  تونم برونم . اذیتم می کنه."
 روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شد . برخورد موتور سیکلت به ساختمان  حادثه آفرید!!!
  در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سر نشین زنده ماند و  دیگری در گذشت .
 پسره میدونست ترمز بریده... بدون این که دختره رو مطلع کنه با ترفندی کلاه کاسکت خودشو  سر دختره گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوست دارم رو از زبونش بشنوه و خودش رفت تا او زنده بمونه....