فکرشو کن...!

فکرشو کن...!

به غمگین ترین حالت ممکن شادیم...!

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۱ آذر ۹۶، ۲۲:۱۱ - علیـ ــر ضــا
    زیبا
  • ۱۹ آذر ۹۶، ۲۲:۳۷ - Aramam .F
    :)))
  • ۱۹ آذر ۹۶، ۱۶:۴۰ - Hossein MK
    シシ
  • ۱۸ آذر ۹۶، ۱۵:۵۲ - اسمان ***
    :))
  • ۱۶ آذر ۹۶، ۰۵:۵۰ - حوا ...
    :))
نویسندگان

 عنوان رمان  یک سال از یاد رفته

 نویسنده: نارین

 

 ژانر:  عاشقانه، معمایی، هیجانی

 

 خلاصه رمان:

 رمان درباره دختری به اسم مهشادِ ،این دختر با پسری به اسم آراد آشنا میشه و خیلی به  هم  وابسته میشن و در زمانی آراد مجبور به تصمیم گیری مهمی میشه که سخت تر از  همه  تصمیماش تو زندگیش بوده ...

✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ ❅ 

 مقدمه :

 بر بیابان سرد زندگی ام

 مهری تابان باش

 بر روان رنج دیده ام

 مهری ز توفان باش

 بر روح آزرده ام

 ز روح وجودت بدم

 بر وجود بی پناهم 

 پناه آخرم باش

 بر زخم های عمیقم

 مرحمی باش نه دلیل

 بر غزل شعر هایم

 نقطه پایان باش‌.

✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ ❅ 

 اوفففف چه روزی بود امروز ،خسته شدم.همینطور که داشتم دکمه های مانتومو باز میکردم تلفونم  زنگ خورد با قدم هایی بلند به سمت کوله ام رفتم که قبلا رو کاناپه انداخته بودمش . بدون اینکه به  اسم نگاهی بندازم دکمه اتصالو زدم:

 - بله

 - - درو باز کن ببینم؛ دوساعته یخ بستم

 - تو دم در خونه من چیکار میکنی؟!

 - - باز کن درو دیگه

 - نخیرم تو که خوب میدونی من شبا درو واسه هیچ کس باز نمیکنم درضمن ...

 نذاشت حرفمو ادامه بدم و گفت:

 - - نهخیر هااا میگم پشت در یخ بستم ولی این دوساعته واسه من استدلال میاره که من شبا درو  واسه کسی باز نمیکنم.زود بااااش درو باز کن وگرنه میشکنمش هاااا...

 همونطورکه به سمت در میرفتم گفتم:

 - خیلی خب به روی گل شما درو باز میکنم

 درو براش باز کردم پشتش به من بود 

 وقتی روشو برگردوند تو جام میخکوب شدم صورتش از شدت سرما سرخ شده بود و خشم از چشای  عسلیش میبارید

  گف:

 به خدا قسم اگه فقط یه دیقه فقط یه دیقه دیگه لفتش میدادی ...

 نذاشتم ادامه بده و گفتم:

 آخی چه گوجه ای هم شده

 زدم زیر خنده

 با حرص گفت:

 هر هر هر آخه دختره خنگ یه نیگا به اون کیف واموندت کردی ببینی کجاست اصلا؟؟

 - چی داری میگی؟؟!! درضمن به کیف خوشگل من توهین نکنااا 

 - - منظورم اینه خنگول

 یه جزوه به طرفم گرفت

 - وااای این کجا بود ؟؟ !!! آخه این جزوه دست تو چیکار میکنه؟؟!!

 راستشو بگو ببینم ندزدیدیش که هااان؟؟

 دیدم داره هر هر هر میخنده 

 صورتمو به حالت قهر برگردوندم و با حرص جزورو از دستش بیرون کشیدم...

 - - خیلی خب بابا چرا قهر میکنی؟؟ مونده بود کلاس روی میز وقتی دیدم رو میزه از پشت سرت  صدات زدم ولی انگار نشنیدی!  واسه همین آوردم خونت.کار بدی کردم؟؟

 با حرص گفتم: خیلی خب میتونی بری سامی

 با خنده گفت: چقدر به تو بگم نگو بهم سامی؟ درضمن به خاطر تو اینهمه راهو اومدمتا اینجا اون  جزوه خوشگلتو بدم اونوقت تو  یه تعارف هم نمیکنی؟؟ ... واقعا که...رو نیس که سنگ پای قزوینه

 - اولا اگا سامی نگم بهت پس چی بگم؟ دوما از جناب عالی یاد گرفتم

 - - بگو سامیار ...تعارفتو نخواستیم رفتم من

 - خدافظ

 درو بستم و اومدم تو ،با خودم گفتم:

 آخه من چطور این جزوه یادم رفته مونده تو دانشگاه؟؟...

 جواب سوالم رو خودم دادم...

 بله دیگه انقدر مشغول حرف زدن میشی از یادت میره میمونه تو دانشگاه

 هومی کشیدم و رفتم تو آشپزخونه ،در یخچالو باز کردم و یک لیوان شیر واسه خودم ریختم همونطور که داشتم شیرمو مزه  میکردم  یهو صدای گوشیم منو از جام پروند

 لابد مامانمه دیگه...همیشه اینوقت زنگ میزنه...

 گوشیمو برداشتم و رفتم تو پذیرایی و رو کاناپه نشستم،دکمه اتصالو زدم و رو اسپیکر زدم

 صدای مامان تو خونه پیچید:

 - - سلام دخترم خوبی؟ حالت چطوره مامان؟

 ✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ 

 خیلی دلتنگش شده بودم باشنیدن صداش بغض کردم ولی قورتش دادم

 -سلام به روی ماهت مامان خوشگلم،من خوبم شما چطورید؟خوبید؟

 - - آره عزیزم همگی خوبیم راستی یه خبر خوب برات دارم!

 با صدایی که توش کنجکاوی موج میزد گفتم:

 - چی؟!

 - - واسه خاله نرگست خواستگار اومده و اونم قبول کرده

 - واقعا ؟؟ خیلییی خوشحال شدم ولی آخه...

 - - آخه چی دخترم؟ ناراحت شدی؟؟!!

 - آره ناراحت شدم چون نه میتونم تو خواستگاریش نه تو عروسیش پیشش باشم

 - - الهی قربونت برم من ناراحت نباش ،ممکنه تو خواستگاریش پیشش نباشی ولی واسه عروسیش میشی

 - آخه چطوری؟؟

 - - به بابات میگم با مدیر دانشگاهت حرف بزنه تا حداقعل یه هفته پیشمون بیای،همگی دلمون واست تنگ شده نزدیک به یه سالی  میشه که ندیدمت میدونی واسه یه مادر چقدر سخته که یکی یدونش پیشش نباشه؟

 با این حرف مامان یه قطره اشک از گوشه چشمم چکید ولی نذاشتم صدام تغییر کنه و واسه اینکه جو رو تغییر بدم گفتم:

 - میگم الان اگه کامیار پیشت بود میدونی چقدر حسودی منو میکرد؟ دلم برا اونم تنگ شده ؟

 خندید

 من هم خندیدم وای که چقدر دلم واسه خنده هاش تنگ شده

 - - آره هنوز هم با اینکه بزرگ شده ولی مثل بچه ها حسودیتو میکنه 

 مکث کرد بعد گفت:

 - - مهشاد؟

 - بله

 - - مشکلی برات پیش نیومده که؟؟

 - نه مامانی هیچ مشکلی من ندارم انقدر نگران من نباش فقط یه سال مونده دیگه،حالا این چند سالو تحمل کردی این یه سال مونده  رو هم تحمل کن قربونت برم من

 - - خیلی خب انقدر لوس نشو دیگه درضمن اگه مشکلی داشتی حتما بهم بگو باشه؟

 - باشه مامانی

 - - خیلی خب برو به درست برس خداحافظ

 - خداحافظ به همه سلام برسون مخصوصا به بابا و خان داداش حسودم

 - - باشه عزیزم

 

 شیرمو تا ته سر کشیدم و از جام بلند شدم وقت تنبلی و این حرفا نبود کلی واسه فردا درس دارم

 ولی اول باید خونرو جمع و جور کنم...

  نزدیک به سه سال یاشایدم بیشتره که تو کانادا زندگی میکنم با همه چیزش آشنا شدم دیگه زندگی کردن تو اینجا برام مشکل نیست

 یاد چند سال پیش افتادم چون تو کنکور جزو رتبه های برتر شده بودم برام از کانادا بورسیه اومد ولی بابام قبول نکرد و گفت:  واسه یه دختر زندگی مجردی تو یه شهر دور و بیگانه خیلی سخته و کسی هم نتونست رو حرفش حرف بیاره واسه همین بهم قول  داد وقتی یه پزشک شدم میتونم بیام اینجا و ادامه تحصیل بدم و حالا که اینجام بیکار ننشستم و یه گروه تحقیقاتی علمی تشکیل دادم  همه اعضای گروهم رو میشناسم و بهشون اعتماد دارم

 وقتی آخر هفته میشه همه اعضای گروه میان تو خونه من تا درمورد موضوع های مختلف بحث کنیم و یا اینکه تو پارک رز قرار  میزاریم

 ساعت مثل برق و باد گذشت ،از فکر و خیال دراومدم و فهمیدم که بلههه خیلیییی گشنمه!!ولی انقدر خسته ام که نمیتونم غذا  درست کنم،بهتره که غذا از بیرون سفارش بدم ،تلفونمو از رو میز برداشتم و از رستوران غذا سفارش دادم

 نگاهی به خونه انداختم به شکل ویلایی هست و دکوراسیون کرمی و طلایی داره ،انقدری بزرگ نیست که نتونم از پس کاراش بر  نیام ،دوطبقه به هم چسبیده که تو طبقه اول آشپزخونه و پذیرایی هست 

 آشپزخونه هیچ اپنی نداره و و راحت پذیرایی دیده میشه ،تو یه گوشه از پذیرایی شومینه و اطرافش مبل های سفید رنگ چیده شده  و وسطشون گلدون های طلایی رنگه و داخل گلدون ها انواع گل های رنگارنگ گذاشته شده 

 مدل آشپزخونه آمریکاییه و کابینتهایی به رنگ طلایی و سفید داره و وسایل آشپزخونه به رنگ سیاه و سفیده ،تو یه گوشه از  پذیرایی هم یه میزغذاخوری ۱۲ نفره قرار داره که میزش به رنگ طلایی و صندل هاش به رنگ سفیده

 از سمت راست پذیرایی پله های سفید رنگ به طبقه بالا منتهی میشه که نرده هاش دیوار طبقه بالایی رو تشکیل مییده و به راحتی  طبقه پایین دیده میشه

 تو طبقه دوم سه تا اتاق خواب و یه سرویس بهداشتیه ولی از اون کلا استفاده نمیکنم از سرویس بهداشتی داخل اتاقم استفاده میکنم

✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ ❅ 

 دوتا اتاق روبه روی هم و سرویس بهداشتی و اتاق دیگه روبه روی هم بودن ،دیوارای راهرو پر از تابلوهای های رنگی بود که  تو هرکدوم رنگا قاطی هم شده بودن با اینکه مفهوم خاصی نداره ولی گیرایی خاصی به راهرو میده و کل  کف خونه رو پارکت  های سفید رنگ و دیواراش رو کاغذ دیواری هایی به رنگ طلایی که توش گل های ریز سفید بود پوشش داده بود 

 فکر کنم اگه معماره این خونه رو ببینم عاشقش میشم

 ( البته بگم که همش ساخته ذهن خودمهپس معمارشم خودمم و عاشق خودم!!خخخ)

 از آنالیز خونه دست برداشتم و رو کاناپه دراز کشیدم و شماره نرگس رو گرفتم 

 بعد چهار بوق جواب داد

 - - بله

 -سلام نرجس خاتون

 - - مهشاد تویی؟؟!

 -نچ روحمه ،سلام کن ببینم

 - - سلامو ول کن چه خبرا؟

 - سلامتی 

 - - یعنی چی سلامتی؟؟ من خبرات رو میخوام

 - فعلا خبرای منو ول کن از خودت بگو

 - - خودتو به نفهمی نزن من که میدونم آبجی بهت گفته

 - آره گفته ولی دوست داشتم ازخودت بشنوم

 - - میخواستم بهت زنگ بزنم ولی یکی زود تر خبر رسانی کرده !

 - آره جون عمت ،معلوم نبود کی یادت میفتم که بخوای زنگ بزنی بهم

 - - ا ا مهشاد! نامرد نشو دیگه

 - بزار من نامرد بشم تو مردخوب؟ ولش حالا بعدا حسابتو میرسم الان از شوهرت بگو، کیه؟ چه کاری میکنه ؟ تو همون نگاه اول  عاشق شدین ؟ و از این اطلاعات

 - - چقدر سوال!! اوممم خب اسمش سامانه ،شرکت تجاری داره و اینکه نخیر تو نگاه اول عاشقش نشدم اون شده 

 - آره جون عمت‌!

 - - انقدر نگو جون عمت ! خب شاید یکم ازش خوشم اومده باشه

 - برات خوشحال شدم نرجسی

 - - نگو نرجس

 - میگم تو هم رفتی من موندم فقط تو طایفه

 - - نگران نباش به زودی یکی پیدا میشه تا تورو بگیره نمیذارم بترشی عزیزم

  بعد زد زیر خنده

 - زهرمار من مثل تو خل نیستم که تو اولین دیدار عاشق بشم 

 خندش قطع شد

 - - تو رو هم میبینیم

 - نرگس؟

 - - هوم؟

 - اونجا داره چه اتفاقایی میفته؟

 - - اتفاقی نمیفته 

 - من مطمعنم داری دروغ میگی ،انگار همه دارن یه چیزی رو از من مخفی میکنن

 - - الان نفهمی بهتره!

 - چی رو نفهمم؟؟؟ هرچی باشه میخوام بدونم

 - - مهشاد اصرار نکن دیگه ،اگه اگه بگم بهت منو میکشن

 - اگه خودت بهشون نگی به من گفتی کسی نمیفهمه که 

 - - راستش برات دوتا خواستگار اومده بود که بابات یکیشو رد کرد ولی از اون یکی خیلی خوشش اومده

 - چی ؟؟!! 

 - - اگه من جات بودم تا عمر داشتم به ایران نمیاومدم

 - راس میگی من دیگه به ایران نمیام

 - - نه این هم که نشد 

 - منظورت چیه؟ یه بار میگی نباید بیای ایران یه بارم میگی بالاخره باید بیای ایران

 - - منظورم اینه که به عروسی من باید تشریف بیاری ایران،بهترین راه حل اینه که یکی رو واسه خودت پیدا کنی که تو رو به این  خواستگاره ندن میدونی که با رفتنت بهونه دست بابات دادی ،فکر میکنه که تو باید ازدواج کنی

✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ ❅ 

 - هه من چطوری پسر پیدا کنمکه نقش بازی کنه؟

 - - با پول میشه حل کرد

 - راس میگیا !

 - - من همیشه راست میگم 

 ،مهشاد باید برم سامان اومده دنبالم بریم خرید

 - باشه برو 

 همزمان با قطع تلفن صدای زنگ در بلند شد  

 سفارشمو آورده بودن

 غذا رو گرفتم و با ولع خوردمش بعد به سمت اتاقم رفتم و خوابیدم

 ***

 تو خواب سیر میکردم که با صدای خروس موبایلم از خواب پریدم

 دستی به موهام کشیدم و از رو تخت پایین اومدم

 داشتم به سمت دستشویی میرفتم که گوشیم زنگ خورد ،به سمت موبایلم رفتم بدون اینکه به اسم نگاهی بندازم جواب دادم:

 - - الو؟

 - مهشاااااد؟؟!!!

 - - چته؟؟ کر شدم

 - کجایی تو؟؟

 - - خونه 

 - منظورم اینه که چرا اینجا نیستی؟؟!

 - - مگه تو کجایی و من چرا باید اونجا باشم؟؟!

 - مهشاد نگو که یادم رفته

 - - چی رو؟

 - مگه قرار نبود امروز ساعت هفت جلوی دانشگاه باشیم تا همگی بریم موزه اونتاریو؟

 - - من نمیام کار دارم

 - یعنی چی من نمیام کار دارم؟؟، زود باش به اندازه کافی دیر کردی بچه ها صداشون دراومده

 با عصبانیت گفتم:

 - - بدون من برید مگه شماهارو به من چسبوندن؟

 - پس چی؟ ،راستی سامی هم میخواد یه مسئله مهمی رو بهت بگه ،ما رفتیم آدرس موزرو بهت اس میکنم باید تا نیم ساعت دیگه  اینجا باشی ،باشه؟

 - - خیلی خب

 تلفنو قطع کردم و انداختم رو تخت و رفتم دستشویی...

 جلوی آیینه ایستادم و با دقت به خودم نگاه کردم ،موهای زیتونی تیره رنگ ،چشای سبز تیره تر از موهام و لبای نسبتا گوشتی با  بینی متوسط که به صورت گردم کاملا میاومد ،دست از برنداز خودم برداشتم و شلوار جین سیاه با یه مانتوی کوتاه سبز تیره که  کمرش سیاه رنگ بود و یه پالتوی سیاه رنگ پوشیدم ولی دکمه هاشو نبستم ،موهامو هم دم اسبی بستم

 بلندی موهام تا گودی کمرمهو لخ*ت و صاف صافه

 وقتی به پیشونیم دقت کردم جای بخیه ای رو دیدم و ناگهان ذهنم کشیده شد به گذشته البته من چیزی یادم نمیاد ولی به گفته مامان  و بابا،من درست وقتی که تو ایران مدرک پزشکیمو گرفتم تصادف کردم و بعد سه ماه موندن تو کما،به هوش اومدم ولی موقعی که  به هوش میام درست یک سال پیش از تصادف از ذهنم پاک میشه ،هنوزم که هنوزه هیچی از اون یک سال یادم نمیاد ،البته تمام  مطالبی که تو ایران و تو دانشگاهش خونده بودم به مرور یادم اومد ولی هیچی از زندگی شخصیم و تموم خاطره های یک سال  پیش یادم نمیاد

 دکترا به خونوادم تأکید کرده که اتفاقات شخصی و خاطره های یک سال رو بهم نگن چون ممکنه شوک عصبی بهم وارد بشه و  دوبارهبرم کما

 به گردنم دست کشیدم 

 یه گردنبند به شکل قلب وجد داره که قلب نسبتا بزرگیه و نصفش نقره و نصف دیگش با نگین درست شده  که داخل اونم یه قلب  کوچیک به رنگ طلاییکه به قلب بزرگه متصل شده و و بوسیله زنجیر نقره ای و طلایی که به دور هم پیچیده شده بودن به گردنم  متصل شده وقتی درباره اون گردنبند از مامان پرسیدم گفت اون گردنبند رو بابات تو روز تولد سال پیشتبهت هدیه داده و تو اونو  خیلی دوست داشتی و هیچ وقت از گردنت باز نمیکردی 

 همونطور که خودمو تجزیه و تحلیل میکردم به ساعت مچیم نگاه کردم

 وااای دیرم شده،از پله ها پایین اومدم و یه جفت پوتین سیاه پوشیدم و رفتم بیرون ،با ریموت در ماشینو باز کردم و به طرف  آدرسی که آلیس قبلا بهماس کرده بود رفتم

 بعد نیم ساعت رسیدم و ماشینمو زیر یه درخت تو محوطه موزه پارک کردم و به آلیس زنگ زدم

 - رسیدی؟

 ✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉✼ ❄ 

 - - آره کجایین؟

 - پشتت

 برگشتم دیدم داره دست تکون میده

 به طرفشون رفتم و گوشیمو خاموش کردم

 همشون وایستاده بودن و گپ میزدن

 آلیس پیش آلکس نامزدش وایستاده بود ،بعد از سلام و احوال پرسی رو به آنا کردم وگفتم : خیلی دیر کردم؟

 آنا: خودت چی فکر میکنی؟

 من: فکر میکنم که دیر نکردم

 به سامی نگاه کردم و دیدم تو خودشه و مثل همیشه مزه نمیپرونه ولی به روی خودم نیاوردم ،بالاخره میفهمیدم چش شده

 جمعمون مثل همیشه هفت نفره بود ...که دوتا دوتا یا باخم نامزد بودن یا ازدواج کرده بودن به جز سه نفرمون که یکیش من بودم و  آنا و سامیار

 آنا یکی از دوستای صمیمیم بود

 سامیار رو هم که میشناسین ،مجرده ولی کلی دوست دختر داره که هیچ کدومو دوست نداره به قول خودش فقط به خاطر سرگرمی  باهاشون بود

 نگاهمو روش دقیق کردم و دیدم یه شلوار جین قهوه ای با کت قهوه ای پوشیده که با چشاش  وموهاش همخوانی داشت ،موهاشو  با ژل زده بود بالا ،مثل همیشه جذاب بود 

 سامیارو مثل برادرم دوست داشتم

 خونواده سامیار تو کانادا زندگی میکردن ولی اصل و تبارشون ایرانی بود وقتی دید اونجوری زل زدم بهش ،چشاشو ریز کرد و  گفت :

 چیه خوشتیپ ندیدی؟؟

 چشم غره ای بهش رفتم که مردانه خندید

 آنا رو به همه گفت: بهتره بریم که خیلی دیر کردیم ،الان داخل موزه شلوغ میشه،همه موافقت کرپیم خواستیم راه بیفتیم که تری بلند  گفت: صبر کنید

 با این حرفش همه تاجب کردن مخصوصا من

 من: چرا؟

 تری(Terry): جک هم قرار بود بیاد یادم رفته بود بهتون بگم !

 حسابی قاطی کردم و گفتم : 

 کی بهت گفته اونو دعوت کنی؟

 با این حرفم فک کنم ناراحت شد و دیگه حرفی نزد

 نمیدونم چرا از جک از اول انقدر بدم میاد بیچاره کاری هم نکرده ولی خب من از نگاهاش و اون صمیمیت تو رفتاراش بدم میاد  چون همیشه سعی میکنه یه جورایی بهم نزدیک شه آخرین باری که دیده بودمش یک هفته پیش بود که میخواست ابراز علاقه کنه  که نذاشتم حرفشو بزنه و به بهانه ای خداحافظی کردم و رفتم

 از انسان هایی که هیچ غروری ندارن خوشم نمیاد ولی جک آدمی نبود که غرور نداشته باشه به عکس اون خیلی مغروره و خودم  شاهد هستم که دخترا براش میمیرن ولی تا حالا به کسی رو نداده ولی نمیدونم چرا وقتی به من میرسه غرورش ته میکشه

 به سامیار نگاه کردم دیدم از خشم سرخ شده ،نمیدونم چرا ولی سامیارم از جک خوشش نمیاد 

 نامحسوس پیشش رفتم و گفتم :

 بیخیال خودتو ناراحت نکن

 سامیار از همه چی خبر داشت بهش گفته بودم که اونروز میخواست بهم ابراز علاقه کنه ولی من نذاشتم

 سامیار- اگه باهاش حرف بزنی من میدونم و تو هااا

 آروم خندیدم و گفتم : خیلی خب بابا

 صدای جک و شنیدم که بلند گفت سلام

 بعد اومد پیش منو سامیار و گفت: مهشاد خوبی؟

 داشتم منفجر میشدم با اجازه کی باهام صمیمیرفتار میکرد؟!

 سرد گقتم: سلام

 راه افتادیم داخل موزه و از همه جای موزه عکس گرفتیم و بعد کنار هم جمع شدیم و چند تا عکس یادگاری گرفتیم

 بعد اینکه عکس گرفتیم رفتم پیش سامیار و دیدم باز تو خودشه جوری که خودش فقط بشنوه گفتم:

 چی شده آقای غیرتی چرا امروز انقد پکری؟ انگار که از چیزی ناراحتی

 تند گفت: نه فقط...

 - فقط چی؟

 - - بهتره بریم اونجا بشینیم تا بهت بگم

 ✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ 

 به صندلی های کنار موزه اشاره کرد

 رفتیم رو نیمکت های تو حیاط موزه نشستیم

 اون طرف چن تا پسری بود که همش از اولین ساعتی که وارد موزه شده بودم به من نگاه میکردن

 بیخیالشون شدم و به سامیارگفتم: 

 خب شروع کن دیگه،مردم از کنجکاوی

 - خب خانم کنجکاو،دیروز بعد اینکه بهت جزوتو دادم مدیر دانشگاه زنگ زد و گفت واسه اینکه گروهتون رو به رسمیت بشناسن  باید رئیس داشته باشه

 - - مگه ولیعهده که میخوان به رسمیت بشناسن؟

 - پس چی ؟ قوانین داره تشکیل گروه مهشاد خانوم،به مدیر گفتم تو رئیس باشی گف نمیشه سنش نمیخوره بقیه بچه ها هم هم سن  و هم سطحشون پایینه 

 من دو ترمو جهشی خونده بودم و مدرک داشتم و فقط تو بعضی درسا میرفتم پیش بقیه بچه ها تو کلاس مینشستم

 - - آخه من چیکار میتونم بکنم؟ ،نه این امکان نداره ،خیلی زحمت واسه تشکیلش کشیدم

 -  واسه همین من میگم یه نفرو به عنوان رئیس که سنش میخوره و سطح بالا هم باشه به گروه وارد کنیم ،نظرت چیه؟

 - - فکر خوبیه ولی چطوری میخوای اون یه نفرو پیدا کنی؟

 - خیلی وقته پیدا کردم 

 - - واقعا؟؟! 

 - اوهوم

 - - ولی چطور میتونم به کسی که نه دیدمش و نه حتی میدونم اسمش چیه اعتماد کنم؟ 

 - گفتم که میشناسمش و کاملا مورد اعتمادمه  چون کسی که معرفی کردم پسر عمومه ،درضمن تا پیدا کردن شخص دیگه وقت  نیست 

 - - خیلی خب باشه

 لبخند محوی رو لبای سامیار نشست 

 گوشیش زنگ خورد ،از جاش بلند شد ،با کسی که پشت خط بود داشت صحبت میکرد که با دست بهش اشاره کردم میرم پیش بچه  ها  و اونم سرشو تکون داد

✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉✼ ❄ ❅ ❆ ❇ ❈ ❉ ✼ ❄ ❅  

 

 

 

 

 

 

 

نظرات  (۱)

بدک نیس!!!پس بقیش؟؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی